حسین را یک روز کشتند و سر او را از بدن جدا کردند
اما حسین که فقط این تن نیست
حسین که مثل من و شما نیست
حسین یک مکتب است و بعد از مرگش زنده تر است
مرتضی مطهری
حسین را یک روز کشتند و سر او را از بدن جدا کردند
اما حسین که فقط این تن نیست
حسین که مثل من و شما نیست
حسین یک مکتب است و بعد از مرگش زنده تر است
مرتضی مطهری
خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است
عمادالدين افروغ (جامعه شناس)؛ سکوي پرتاب براي رسيدن به مطهري
سابقه آشنايي من با آثار شريعتي به دوران دانشجويي در خارج از کشور بازمي گردد. غالب جلسات انجمن هاي اسلامي با آثار و سخنراني هاي مرحوم شريعتي برگزار مي شد. همان دوران با اکثر کتاب هاي ايشان آشنا شدم و آنها را مورد مطالعه قرار دادم. من چون آن زمان دانشجوي جامعه شناسي بودم زودتر از ساير دوستان متوجه مضامين مارکسيستي آثار دکتر شريعتي مي شدم. همين مضامين باعث شد من چندان جذب آثار ايشان نشوم ولي آثار ديگر دکتر شريعتي که وجه عرفاني داشت نظر مرا به خود جلب کرد؛ البته منظورم نفي وجه حماسي تفکرات ايشان نيست ولي با آثاري همچون فاطمه فاطمه است، حج يا مجموعه نيايش هاي دکتر شريعتي بيش از ساير آثار، توانستم ارتباط برقرار کنم و به همين دليل نيز همواره از اين نوع تفکرات مرحوم شريعتي در برابر منتقدان دفاع مي کردم به عنوان مثال يک دوران در مورد ايدئولوژي در آثار شريعتي بحث هايي از سوي برخي روشنفکران در گرفت و من نيز مقاله يي با محوريت نقد اين مباحث تنظيم و همان زمان نيز منتشر کردم. بيشترين تاثير آثار مرحوم شريعتي مربوط است به دوران دانشجويي ام، زيرا پس از آن متوجه شدم بايد مباحث را با عمق بيشتري پيگيري کنم و اينجا بود که متوجه آثار فلسفي مرحوم مطهري شدم. در واقع انديشه هاي شريعتي يک موتور محرکه بود ولي تمام نيازهاي فکري مرا تامين نکرد به همين دليل گام بعدي، انديشه هاي مطهري بود که گمشده فکري فلسفي من بود؛ خلاصه آنکه شريعتي سکوي پرتابي بود تا به انديشه هاي مطهري برسم.
نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
از شبنم عشق خاک ادم گل شد
شوری بخاست فتنه ای حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره خون چکید و نامش دل شد
(( ابو سعید ابوالخیر ))
(امام وقتي از جنگ صفين برگشت و به قبرستان پشت دروازة كوفه رسيد رو به مردگان كرد، ) و درود خدا بر او، فرمود: اي ساكنان خانه هاي وحشت زا و محله هاي خالي و گورهاي تاريك ! اي خفتگان در خاك ! اي غريبان ! اي وحشت زدگان ! شما پيش از ما رفتيد و ما در پي شما روانيم، و به شما خواهيم رسيد. اما خانه هايتان ! ديگران در آن سكونت گزيدند؛ و اما زنانتان ! با ديگران ازدواج كردند؛ و اما اموال شما ! در ميان ديگران تقسيم شد اين خبري است كه ما داريم، حال شما چه خبر داريد؟. (سپس به اصحاب خود رو كرد و فرمود:) بدانيد كه اگر اجازة سخن گفتن داشتند، شما را خبر مي دادند«كه بهترين توشه تقوا است». (حكمت 130)
شهادت حضرت علی (ع) تسلیت باد

امد رمضان و روان بگذشت
بود ماهی و به یک زمان بگذشت
گوئیا عمر بود زود برفت
تا که گفتم چنین چنان بگذشت
شب قدری به عارفان بنمود
این معانی ازان بیان بگذشت
هر که با ما نشست در دریا
نام را ماند و از نشان بگذشت
میل دنیا و اخرت نکند
هر که بر کوی عاشقان بگذشت
زود بیدار شو در ا در راه
تو بخوابی و کاروان بگذشت
در طریقی که نیست پایانش
نعمت الله از این وان بگذشت

اسلام می گوید:کار انسان زایده وجدان اوست.ولی مکتب مادی می گوید:وجدان اسان زایده کار اوست.اسلام می گوید : ما دو انسان داریم:یک انسان فطری که هر کسی بالفطره انسان متولد می شود همراه یک سلسله ارزشهای عالی و متعالی بالقوه وقتی انسان متولد می شود بالقوه اخلاقی است بالقوه متدین است بالقوه حقیقت جوست بالقوه زیبایی دوست است بالقوه ازاد است تمام ارزشها را بالقوه در خودش دارد مثل درختی است که باید به او اب و نور و لوازم دیگر رساند تا رشد کند و اینها در او بوجود اید. این((انسان فطری)) است.
((اسان مکتسب)) هم داریم. ( این از اصول معارف اسلاماست).انسان مکتسب چیست؟انسان ساخته شده با عمل خویش.انسان بهد از ان ارزشهای اولی خلقتی که دارد در مرحله دوم با عمل خودش ساخته می شود.منتها دو نوع ساخته می شود:یک وقت انچنان ساخته می شود که هماهنگ با ارزش های فطری است این می شود انسان راستین.و یک وقت ساخته می شود بر ضد ارزشهای فطری این میشود انسان مسخ شده.
مسئله شناخت صفحه 241

سخن عشق تو بی انکه براید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بلز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
ز در غیب ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه انم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم